مرد کودن و شاهزاده خانم

هر هفته یک داستان

روزی روزگاری نه در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می کرد
که همیشه از

زندگی خود گله مند بود و ادعامی کرد “بخت
با من یار نیست” و تا وقتی بخت من خواب

است زندگی من بهبود نمی یابد. پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار کردن بخت خود به

فلان کشور نزد جادوگری توانا برود. او رفت و رفت
تا در جنگلی سرسبز به گرگی رسید.

گرگ پرسید: “ای مرد کجامی روی؟مرد جواب داد: “می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را

بیدار کند، زیرا اوجادوگری بس تواناست!”گرگ گفت : “میشود از او بپرسی که چرا من هر

روز گرفتار سردردهای وحشتناک می شوم؟مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد.

.

.

.

او رفت و رفت تا به مزرعه ای وسیع رسید که دهقانانی بسیار در آن سخت کار می

کردند.یکی از
کشاورزها جلو آمد وگفت : “ای مرد کجا می روی ؟
مرد جواب داد: “می روم

نزد جادوگر تا برایم بختم رابیدار کند، زیرا او جادوگری بس تواناست!”کشاورز
گفت
: “می

شود از او بپرسی که چرا پدرم وصیت
کرده
است من این زمین را از دست ندهم زیرا ثروتی

بسیار در انتظارم خواهد بود، در
صورتی که در این زمین هیچ گیاهی رشد نمیکند
و حاصل

زحمات من بعد ازپنج سال سرخوردگی و بدهکاری است ؟مرد قبول کرد
و به راه خود ادامه

داد. او رفت و رفت تا به شهری
رسید که مردم آن همگی در هیئت نظامیان

بودند و گویا

همیشه آماده برای جنگ.شاه آن شهر او را خواست و پرسید : “ای مرد
به کجا می روی

؟مردجواب داد: “می روم نزد جادوگر تا
برایم بختم را بیدار کند، زیرا او جادوگری بس

تواناست!”شاه گفت : ” آیا می شود از او بپرسی که چرا من همیشه در وحشت دشمنان

بسر می برم و ترس از دست دادن تاج و تختم را
دارم، با ثروت
بسیار و سربازان شجاع

تاکنون در هیچ جنگی پیروز نگردیده ام
؟
مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد. پس از

راهپیمایی بسیار بالاخره
جادوگری را که در پی اش راه ها پیموده بود را یافت وماجراهای

سفر را برایش تعریف کرد. جادوگر بر چهره مرد
مدتی
نگریست سپس رازهایی را که در راه

ازش سوال شده بود با وی در
میان گذاشت و گفت : “از امروز بخت تو بیدار شده
است برو

و از آن لذت ببر!”و مرد با
بختی
بیدار باز گشتبه شاه شهرنظامیان گفت : “تو رازی داری

که وحشت برملا شدنش آزارت می دهد، با مردم
خود یک رنگ
نبوده ای، در هیچ جنگی

شرکت نمی کنی، از جنگیدن هیچ نمی
دانی، زیرا تو یک زن هستی وچون مردم تو زنان را

به پادشاهی نمی شناسند، ترس از دست دادن قدرت تو را می آزارد. و اما چاره کار
تو

ازدواج است، تو باید با مردی ازدواج کنی
تا تو را غمخوار باشد وهمراز، مردی که در جنگ ها

فرماندهی کند و بر دشمنانت بدون احساس ترس بتازد.”شاه اندیشید و سپس گفت :

حالا که تو راز مرا و نیاز مرا دانستی با من ازدواج کن تا باهم کشوری آباد
بسازیم
.”مرد

خنده ای کرد و گفت :
“بخت من تازه بیدار شده است،نمی

توانم خود را اسیر تو نمایم، من

باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور کرده است!” و

رفتبه دهقان گفت : “وصیت پدرت درست بوده است، شما باید در زیر زمین بدنبال ثروت

باشی نه بر روی آن، در زیر این زمین گنجی
نهفته است، که با وجود آن نه تنها تو ,که

خاندانت تا هفت پشت ثروتمندخواهند زیست.”کشاورز گفت: “پس اگر چنین است تو را هم

از این گنج نصیبی است، بیاباهم شریک
شویم که نصف این گنج از آن

تو می باشد.”مرد

خنده ای کرد و گفت : “بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را اسیر گنج نمایم،

من باید بروم و بخت خودرا بیازمایم، می خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور کرده

است!”
ورفتسپس به گرگ رسید و تمام ماجرا را برایش تعریف کرد و سپس گفت:

سردردهای تو از یکنواختی خوراک است اگر بتوانی مغز یک
انسان کودن و
کور مغز را

بخوری دیگر سردرد نخواهی داشت!” گرگ از او خواست تا داستان سفرش را با او باز گوید و

مرد
تمام داستان را تعریف کرد.

گرگ گفت راستش تا به امروز مردی به
کودنی و احمقی تو ندیده بودم .مطمئنم که با

خوردن مغز تو تمام سردرد هایم خوب خوب
 می شود.

و گرگ به مرد نگون بخت حمله کرد و ….